کاش    من    و    تو     مي    فهميديم    اومدنی    رفتنيه

 
 
 
 
 
 

89-12-2
(پریشب)
آسمان می گرید
ابرها می گریند
و تو این جا تنها از پس پنجره های می گریی
و چه اندوه بزرگی
وقتی
اشتیاق تو دگر بی معناست
و چه آهنگ حزینی
وقتی
جسمی
بی روح
در پس فاصله ها
در دل کو عظیمی
مدفون
و تو سستی
و چه سنگینی بی قاعده ای؛ در سرم می پیچد
و چه وقعیت تلخی
که تو باید بروی
خانه ام تاریک است
گودال
تاریک است
شب
در پی روز نورانی بودن
 تاریک است.
و خدا می گرید
تو بخند
تو مدام
هر کجا هستی
روی هر ابر سفیدی که قدم بگذاری
تو بخند.
تو دگر درد ندارب تو بخند.
عموم دوستت دارم. از وقتی رفتی آسمون داره بی وقفه می باره برات....

 
 
   
 
 
 
   


 
 
یه دوست خوب
 
 
 

شده تا حالا یک انسان
 یه دوست
 خیلی آروم مثل ماسه بریزه تو زندگیت و تو نفهمی کی اومده کی میره کی هست.
من عاشقش نیستم، نمی شه گفت عاشقشم. اما... یه جورایی بهش عادت کردم شاید مثل یک دوستی... اما گاهی بیشتر از رفاقت بوده شاید... مودب، ملایم مهربون، بهترین، یا یکی از بهترین آدمایی که می تونی بشناسی. همیشه... نه همیشه نه اما خیلی وقت هایی که ناراحت بودم و تنها، بهم کمک کرده...
دلم. دلم نمی خواد دوستش داشته باشم. گاهی می خوام کامل از ذهنم پاک شه، نباشه.خیلی زیاد تو ذهنم جا گرفته، فضای زیادی اشغال کرده... و این آزارم میده گاهی..... حس می کنم روزی خیلی زیاد موجب رنجش و ناراحتیم خواهد بود. نمی خوام که بهش عادت کن م.... سهند دوست خوبم مرسی واسه مهربونیات.


(اینو وقتی نوشتم که با هم قهر بودیم یه بار دیدمش همش یادم رفت:d خلاصه دوستمه منم دارم یاد می گیرم کجا بذارمش که ناراحتی ایجاد نشه)

 
 
   
 
 
 
   


 
 
بگذار و برو
 
 
 

با من نرقص بر من ننگر
از من ننویس مرا
بگذار و برو
برو دیگر ، برو بگذر از سلطنت هزار ساله بر این دیار سبز خسته از دوگانگی های دل مردم سرد یخ زده در بی رنگی ثانیه های روان

برو، بگذار و برو
من و ماهی من و شب تاب من و جغد
من و سبزی من و آبی من و غروب را  بگذار و برو
برو به زندان سیمانی مجلل بی روح پر از سیاست های تیره
من و خر من و آهو  من و گرگ
من و سوسک من و کرم با هم
 می رقصیم
من و شراب در پرتو غروب سلطنتت می خندیم.
من و پیمانه به هم می خندیم.
من و ماسه در آغوش غروب
می گرییم. تو برو.
89-9-27

 
 
   
 
 
 
   


 
 
مشترک
 
 
 

تو دستشو گرفتی. بردیش به سراب خوشبختی
  رویای خوشی
و بعد وسط کویر تنهاش گذاشتی...
دستای زیادی در انتظارت بودن...
و هیچ آغوشی در انتظارش نبود...
صدای زنگ تلفن...
مشترکی که از فرط گریه نای برداشتن گوشی رو نداره.
دستی که سرده
گلویی که می سوزه،  تلخه
چشمایی که خیسه...
مرگی که در انتظاره.
و تو اونور خط عصبی از این که
معلوم نیست کجا با کی داره می رقصه... :)

 
 
   
 
 
 
   


 
 
تنها
 
 
 

هم‍یشه تو بدتر‍ین ها‍ی زندگ‍یم تنها بودم
ا‍ینم روش
و ا‍ین ‍یعن‍ی ه‍یچ وقت ه‍یچ دوست واقع‍ی نداشتم
من تنهام مثل همه آدما. و با‍ید لبخند بزنم تا تنهام نذارن.

 
 
   
 
 
 
   


 
 
 
 
 
 

خیلی وقت بود این ور اونور می نوشتم اونایی که ÷یدا کردم میذارم این جا باز

 
 
   
 
 
 
   


 
 
خدا
 
 
 

و گاه در این مسیر پر پیچ
و در لبه ی این پرتگاه قاتل
و در ته این اقیانوس آرام
در عمق این غار تاریک
و در اوج این صخره ی پیر
خدا را خواهی دید
گاه از لابه لای شاخه ی درختان
یا شاید از لای در اتاقت
خدا را
خواهی دید
و یقین داشته باش
که سر انگشتانت،
روی گِل خیس
زیر پوست لطیف عشق
روی چوب
و در خنکای آب و نسیم
یقین داشته باش
لابه لای موی نرمِ نگاه
سر انگشتانت
خدا را لمس خواهند کرد
می توان
در بی صدای طبیعت
در زنگ تلفن
ریزش آب
موسیقی باد
در طنین بی قاعده ی مدادی روی کاغذ
یا در آوای سازی دل نواز
در صدای قدم های غریبه
در ریزش باران
فرود دانه های برف
و سکوت ابر
خدا را بشنید
می توان گوش به خدا داد
می توان رها از انسان ها بود
می توان
می توان مهر ورزید
خوب بود
و خوب دید
می توان عاری از هر پلیدی
زیبا بود
و زیبا دید...

 
 
   
 
 
 
   


 
 
تنگ
 
 
 

دلم چرا واسه وبلاگم تنگ نمیشه تازگیا؟ درس و دانشگاه تموم... زندگی یعنی این!

 
 
   
 
 
 
   


 
 
افکار پریشان!
 
 
 

مشاهده یادداشت خصوصی

 
 
   
 
 
 
   


 
 
مزخرفات
 
 
 

پر می زنم به سوی تو
آغوش تو از آن من
تو عشق من
تو عمر من
تو عاشق رویای من

تو می شوی رویای من
تو
دست تو
آغوش تو
تو
فکر تو
تو
آن تن زیبای تو
تو استوار آن پیکرت
تو چه لطیف اندیشه ات
ابریشم افکار تو
امید روزی
 به رنگ
سبز زرد خاکستری نیلی بنفش
امید شبی با رنگ
آبی؛
 سرمه ای خاکی...
 یا که سپید
تو
تویی رنگین کمان جاذبم
تو کمان رنگ رنگِ
  لب خندان من

آرزوییست مرا
  روزی
سوار بر اسب رویاهای دیرینم
سرزمین سبز ذهنت را به تسخیر آورم
تاج بی رنگ پر از رنگ صدایت را به سر
و حریر نرم پوست بی پیرایه ات را بر تن عریان نهم
آن روز
تکیه بر تخت ستبر شاهیِ بازوان گرمت می دهم
تپش ستاره های کهکشان قلبت را
خواهم شمرد
و تا فتح کامل بودنت
در گوش تو نجوا کنم:
دوستت دارم
دوستت دارم عزیزم
دوستت دارم

من تو را بیش از همه
دوست می دارم
تویی پادشاه قدرتمند حاکم
 بر روان و جان من
تویی تو
گر بلغزد انگشت های هم آهنگ تو بر زلف من
آه
می گدازد هر چه دارم
با تو یکی می شوم
من با تو
چه گرمم
من با تو چه موزون می شوم
من با تو چه زیبا می شوم
رقص انگشت هایت را به روی گردنم
دوست می دارم
من وفادار توام
تا ابد
تو
وفادار منی
تا ابد
ما کنار هم چه زیبا می شویم
ما پر می زنیم
به آسمان
زیر خاک
زیر آب
روی ابر
توی جنگل
پیش دریا
پیش آب
هم سوی باد
با من بمان
با تو من هر جا روم عاشق ترینم
نجوا کنم در گوش تو
با من بمان
با من برقص
ما دو سرزمین متحد
می توانیم بی نیاز از دیگران
حکمرانی کنیم بر کهکشان
با من بمان
با من برقص
با من بتاز
با من بخوان
با من بیا
با من بمیر

 
 
   
 
 
 
   


 
 
 
 
 
 
 

 

Home Archive Contact